|
۩(¯`¤ º°°† BanoyeBarfy†°°º ¤´¯)۩
|


بردي از يادم . دادي بر بادم . با يادت شادم
دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم
دل به تو دادم . فتادم به بند
اي گل بر اشک خونينم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز
چه شد آنهمه پيمان . که از آن لب خندان
بشنيدم و هرگز خبري نشد از آن
کي آيي به برم . اي شمع سحرم
در بزمم نفسي . بنشين تاج سرم . تا از جان گذرم
پا به سرم نه . جان به تنم ده
چون به سر آمد . عمر بي ثمرم
نشسته بر دل غبار غم . زآنکه من در ديار غم
گشته ام غمگسار غم
اميد اهل وفا تويي . رفته راه خطا تويي
آفت جان ما تويي
بردي از يادم . دادي بر بادم . با يادت شادم
دل به تو دادم . در دام افتادم . از غم آزادم
دل به تو دادم . فتادم به بند
اي گل بر اشک خونينم نخند
سوزم از سوز نگاهت هنوز
چشم من باشد به راهت هنوز

يه روزي خيال ميکرديم که تو آسمون سريم
شاپرا مونو کشيدن حا لا با چي بپريم
حرفا بوي(( نا )) مي ده نم کشيده دردو دلا
همه جا داد مي زنن فکر عتيقه مي خريم
من نمي دونم که عيب ماس يا عيب بنا ها
خونمون زودي خراب شد که حالا دربدريم
کفترو شا خهء زيتونش نگفتي که چي شد؟
کفتراش کلاغ شدن بازم ميگن ما کفتريم
به صليبمون کشيدن مثه عيسا به خدا
نکنه گناهمون اينه ماهام بي پدريم
اول قصه هامون خدا بودو هيشکي نبود
حالا هس هرچي بخواي غير خود اوسا کريم

دل آدمي مي گيرد از اين همه كينه و ظلم كه در دل آدمها كاشته اند ... دلم براي ادمهاي ديروز و تفكرات ديروزي تنگ شده است چه ساده بودند و چه غروري داشتند ، هيچ يك براي به دست آوردن حقشان يكديگر را محكوم نمي كردند دنياي واژه هاي عجيب و عكس العمل هاي عجيب تر است نه حق فرياد داري و نه حق گريه و زاري ! دلت كه تنگ مي شود بايد به تاريك ترين نقطه ي زندگيت بروي كمي دورو برت را نگاه كني و با كمي ترديد و ترس از ديده شدن كمي هق هق كني و در دلت تشويشي باشد كه مبادا ديده شوي و به جرمه گريه و آشوب به سياه چاله هاي محاربه فرستاده شوي و آنجا محكومت كنن به مرگ ... كه چه تلخ است از براي خموشي و دم نزدنت تو را به مرگ محكوم كنند ، گرچه هيچ وقت از مرگ ترسي ندارم اما دلم مي سوزد كه براي هيچ و براي طرز فكر عده اي احمق به دنياي مردگان فرستاده شوم ... پس مبادا دم به تله دهم گريه كنم مبادا خام شوم حرفي بزنم مبادا بچگي كنم و حقم را بخواهم و ننگ بر من كه حقيرم و از يك صدايي و هم صدايي با حق هراس دارم ... ننگ بر من ...

گاه مي انديشم
خبر مرگ مرا با تو چه کس مي گويد؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسي ميشنوي، روي تو را
کاشکي ميديدم.
شانه بالازدنت را،
-بي قيد -
و تکان دادن دستت که،
- مهم نيست زياد -
و تکان دادن سر را که
-عجيب! عاقبت مرد؟
-افسوس!
کاشکي ميديدم.
من با خود مي گويم
چه کسي باور کرد
جنگل جان مرا
آتش عشق تو خاکستر کرد ؟؟؟

و هر روز او متولد ميشود؛
عاشق مي شود؛ مادر مي شود؛ پير مي شود و ميميرد...
و قرن هاست كه او؛ عشق مي كارد و كينه درو مي كند چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان جواني بر باد رفته اش را مي بيند و در قدم هاي لرزان مردش؛ گام هاي شتابزده جواني براي رفتن و درد هاي منقطع قلب مرد؛
سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده و پيري مرد رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند ... و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد...! و اين, رنج است ,
زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند... ديه اش نصف ديه توست و مجازات خطايش با تو برابر... مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي .... براي ازدواجش ــ در هر سني ـ اجازه ولي لازم است و تو هر زماني بخواهي به لطف قانونگذار ميتواني ازدواج كني ... او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي ...
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني...او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد ...
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني ...
او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر .....
و تنها حرفم با تو همين است كه فردا روز ديگري است ...

کاش مي دانستي
من سکوتم حرف است
حرف هايم حرف است
خنده هايم خنده هايم حرف است
کاش مي دانستي
مي توانم همه را پيش تو تفسير کنم
کاش مي دانستي
کاش مي فهميدي
کاش و صد کاش نمي ترسيدي
که مبادا دل من پيش دلت گير کند
يا نگاهم تلي از عشق به دستان تو زنجير کند
من کمي زودتر از خيلي دير
مثل نور از شب چشم تو سفر خواهم کرد
تو نترس
سايه ها بوي مرا سوي مشام تو نخواهند آورد
کاش مي دانستي
چه غريبانه به دنبال دلم خواهي گشت
در زماني که براي غربتت سينه دلسوزي نيست
تازه خواهي فهميد
مثل من عاشق مغرور شب افروزي نيست

کفشهايت پر است از رفتن
مثل آدم بزرگها شده اي
تلخ، بي حوصله،عبوس انگار
تازه از خواب صبح پاشده اي!!
گفته بودي نمي شوي اما...
شدنش مثل آب خوردن بود.
تو نمي خواستي قبول کني
آخرش مثل روز روشن بود
گرچه روزي شکسته خواهي شد
مثل آيينه،سخت مغروري
رو به رويم نشسته اي اما
مثل عکس گذشته ها دوري
مثل هر روز،قصه گفتن من
از همان چيزهاي تکراري
تلفن هاي بي دليل و سکوت
روزهاي سفيد بي خبري
دور از اين خاطرات غمگين شو
غرق در شور و حال باش و برو
من اميدم به بازگشت توست
تو ولي بي خيال باش وبرو...!

هميشه زندگي بشر دو پا پر شده است از حوادث گوناگون كه همه ي آنها چه خوب و چه بد نتيجه اعمال خود و اطرافيان اوست ، پس از براي هيچ اتفاقي گلايه اي نبايد باشد چرا كه اين موجود كه اشرف مخلوقات ناميده مي شود گاهي اوقات قدر داشته و نداشته هايش را نمي داند شايد بگوييد چگونه مي توان قدر نداشته ها را دانست ، كوتاه ترين و بهترين مثال نداشتن ثروت مالي است چه بسا اگر من يا تو نيز بيشتر از حد خود ثروتي داشتيم ظلم بدتر و شديدتر از ثروتمندان روا مي داشتيم هرچند اين مسئله در باب همه ي انسانها و ثروتمندان صدق نمي كند اما حقيقت اشكاريست كه لمس مي كنيد و ديده ايد ، با كمي تامل و كمي انصاف بگوييد چقدر از اعمالي كه انجام مي دهيد مطمئن هستيد ؟ چقدر به اعتقادات و حرفهايتان عمل مي كنيد ؟ اين سوال نه مختص شماست بلكه سوالهايي كه هميشه از خودم پرسيده ام و با جواب دادنشان شرمساري را براي خود خريده ام ...
ادمي زاده ي پاكي است اما نمي دانم چي مي شود و چه اتفاقي باعث اين همه ظلم و دروغ مي شود كه مي بينم زجه ي هم نوع هايم را اما دريغ از كمي نگاه و كمي تفكر ... به خدا شرمسارم از اين همه ظلم نه از براي انكه ظلم مي كنم فقط و فقط براي سكوت ننگ اورم و نمي دانم چگونه خواهم پاسخ داد اين همه بي تفاوتي و ترس از فرياد زدن را ... خدايا تو خود مرا ايمان و شجاعت ده ...